گروه دورمسترانگ از پلههای سنگی قلعه بالا رفتند و دانشآموزان هاگوارتز نیز پشتسرشان روانه شدند. رون با حیرت و شگفتی گفت:«باورم نمیشه! کرام، هری! ویکتور کرام!»هرماینی گفت:«تورو خدا بس کن، رون! اون فقط یه بازیکن کوییدیچه!»رون به هرماینی نگاه کرد؛ گویی اشتباه شنیده باشد، گفت:«فقط یه بازیکن کوییدیچه؟ هرماینی، اون یکی از بهترین جستجوگرهای دنیاست! هیچ نمیدونستم شاگرد مدرسهایه!»وقتی همراه با سایر دانشآموزان هاگوارتز از سرسرای ورودی گذشتند و به سمت سرسرای بزرگ رفتند هری لی جردن را دید که روی پنجه پا بالا میپرید تا بهتر کرام را ببیند. چند دختر سال ششمی همانطور که جلو میرفتند دیوانهوار جیبهایشان را میگشتند. یکی از آنها گفت:«عجب شانس مزخرفی! قلم پر همراهم نیست...» دیگری گفت:«به نظر شما از کجا یه قلم پر گیر بیارم که ازش امضا بگیریم؟»